زين العابدين شيروانى

27

بستان السياحه ( فارسي )

كه نه از واصلان باشد اجابت كند و او شهوت براند آن شخص به درجه ولايت رسد و از اولياى كبار باشد زيرا كه راحتى بواصل رسانيده است اين مذهب و اعتقاد جملهء عارفانست كه درين زمانند و ايشان اعتقاد ندارند به سؤال قبر و قيامت و حشر و نشر كويند عالم قديم است فرقهء ديكر از صوفيّه هست كه ايشان را نوريّه خوانند كويند كه حجاب دو است يكى نورى و ديكرى نارى آنچه نورى است مشغولست باكتساب صفات خوب چون توكّل و شوق و تسليم و مراقبه و وجد و حال و امثالهم و آنچه ناريست مشغولست بافعال شيطان چون فسق و فجور و حرص و شهوت و امثال آن چنان كه شيطان ناريست فعل او نيز ناريست و اين قوم كويند نشايد كه خداى تعالى را براى بهشت عبادت كنند يا از خوف و بيم دوزخ و اين قوم دعوى كنند كه صهيب از ايشان بوده است و عمر بن خطّاب كفته نيكومرديست صهيب اكر از خدا نترسيدى كناه نكردى و فرقه از صوفيّه هست كه همّت ايشان جز شكم نباشد و خرقه درپوشند و سجّاده مهيّا دارند و از حرام احتراز نكنند و ايشان را نه علم باشد و نه ديانت از بهر لقمه و كسوتى كرد عالم كردند و هميشه طالب طعام و رقص مىباشند چون شكم پر كنند در هم نشينند و حكايت ايشان اين باشد كه در فلان شهر و خانقاه اطعمه نيكو سازند و سماع و رقص را نيكو كنند و هيچ‌كس دون‌همّت‌تر از ايشان نباشد و رئيس دعوى اتّحاد حسين ابن منصور حلّاج است و او ساحر بود و در سحر مهارت تمام داشت و شاكرد عبد اللّه ابن هلال كوفى بود و او شاكرد ابو خالد كابلى بود و او شاكرد زرقاء و از كسانى بود كه ايشان از سجاح كه زنى بود آموخته بودند و سجاح در زمان مسيلمه كذّاب بود و هر دو دعوى پيغمبرى مىكردند و در سال سيصد و نه از هجرت معلوم حامد وزير بنى عباس كردند كه حلّاج دعوى خدائى مىكند و مىكويد مرده زنده مىكنم و جنيان خدمت من مىكنند و هرچه از ايشان مىخواهم پيش من مىآورند و من مىتوانم معجزه همه انبيا را بنمايم و نصيرى و سميرى از كتاب ديوان تابع او شدند و يكى هم از بنى هاشم دعوى كرد كه حلاج خداست و او نبىّ وى است وزير فرمود تا اين قوم را حاضر كردند و با ايشان مناظره كرد و همه مقرّ شدند كه خلق را به الوهيت حلّاج مىخوانيم و ما را يقين است كه او مرده زنده مىكند حلّاج را حاضر كردند چون از او پرسيدند انكار كرد و كفت اين قوم خلاف مىكويند من نه دعوى خدائى مىكنم و نه دعوى پيغمبرى من بنده خدايم و به نماز و روزه و خيرات مشغول از من جز اين بوجود نيامده وزير قاضى و جماعت فقها را حاضر كردانيد ايشان كفتند كه تا در نزد ما درست ثابت نشود بر خون او حكم نمىكنيم يكى از اهل بصره كفت من اصحاب او را مىشناسم در بلاد متفرّقند و خلق را به الوهيت حلّاج مىخوانند و ابن بصرى از اصحاب حلّاج بود و آخر دانست كه او ساحر است ترك او كرد پيش ابو على هارون بن عبد العزيز كاتب انبارى رفت و كواهى داد كه حلّاج كذّابى كرد و در مخاريق وحيد دورانست و حسين حلّاج در سراى سلطان نزد نصر حاجب محبوس بود و حلّاج را دو نام بود يكى حسين ابن منصور و ديكرى محمود بن احمد فارسى و دختر سميرى مصاحب حلّاج در سراى سلطان مدّتى نزد حلّاج تردّد مىكرد او را پيش وزير آوردند ابو القاسم نرنجى كويد من حاضر بودم و ابو على احمد ابن نصر نيز حاضر بود وزير احوال پرسيد دختر كفت پدرم مرا پيش حلّاج برد و او مرا چيزها بسيار بخشيد و او زنى فصيحه بود و عبارت و لهجهء خوب داشتى كفت چون حلّاج چيزها به من داد مرا كفت تو را به پسر خود دادم و او نزد من عزيزتر از همه فرزندانست و در نيشابور مقيم است لا بد باشد كه ميان زن و شوهر وقتى سخنان آيد كه خاطر برنجد آن روز را روزه‌دار و در آخر روز بر بام شود در خاكستر و نمك نشين و روزه بكشاى و روى با من كن و هرچه خواهى بكو كه من مىشنوم زن كفت روزى بامداد به زير مىآمدم و دختر حلّاج با من بود و حلّاج پيش از ما از بام فرود آمده بود چون به نردبان رسيديم او را مىديديم و او ما را مىديد دخترش به من كفت كه او را سجده كن كفتم جز اللّه تعالى كسى را سجده نتوان كرد حلّاج بشنيد و كفت يك خدا در آسمان است و يك خدا در زمين و مرا پيش خود خواند و دست در جيب كرد و حقهء بيرون آورد پر از مشك و به من داد و كفت زنان را به بوى خوش احتياجست اين را در جيب نكاه دار روز ديكر مرا بخواند و كفت كوشهء بوريا را بردار از آنچه در زير آن است چندانكه خواهى بركير من كوشه بوريا برداشتم ديدم كه زر تازه سكّه پهن است و جمله خانه چنين بود من مبهوت بماندم وزير طلب اصحاب وى مىكرد وصيد و سميرى و محمّد ابن على قبائى در سراى يكى از خواص حلّاج مخفى شده از خانه او كتابى بيرون آوردند بعضى بزر نوشته و در ديبا پيچيده